تبليغاتX
روزمزگی ها

پیش تر از اختلاف قیمت تایپ و تکثیردانشکده ها چیزایی شنیده بودم، ولی خیلی برام مهم نبود. آخه یه قرون دوزار پولی نیست که آدم به خاطرش بخواد شکایت به جایی ببره! هم چنان در بی خیالی نسبت به این موضوع روزگار می گذروندیم که سه ترمی گذشت. ولی وقتی یک از کارای تایپم ده هزارتومن برام آب خورد، دیدم دیگه نمی شه تو بی خیالی روزگارگذروند! گفتن آقای ایکس مسئول این بخش اند. با شجاعتی مثال زدنی که کمتر دانشجویی هنگام مراجعه به آقای ایکس! داره، پیش ایشون رفتم. ایشون باکمال مهرورزی! با من برخورد کردن و گفتن: هیچ اختلاف قیمتی نیست و قیمت ها تثبیت شده و هماهنگه! منتی هم بر سر اینجانب گذاشتن که برید بیرون قیمت بگیرین تا ببینین ما این جا چقدر به شما لطف می کنیم! که البته منم چون خیلی توی این مسئله مصمم بودم، این کارو کردم و دیدم ریالی هم اختلاف وجودنداره! و البته قوای ذهنی من نتونست این عبارت قیمت های دانشجویی رو ازغیر دانشجویی تمیزبده! به چند دانشکده هم سر زدم که البته با کمال تعجب دیدم برخی از دادن لیست قیمت ها خودداری می کردن. دوباره رفتم پیش آقای ایکس! که البته این بار مهرورزی شون خیلی بیشتر از قبل گل کرده بود و دوباره منو مورد لطف قرار دادن! گفتن: وقتی به تایپ و تکثیرها مراجعه می کنم، حق پرسیدن قیمت ها رو ندارم و چون قیمت ها دست خودشونه، حق دارن اونا رو به کسی ندن! و فرمودند: به هرتایپ و تکثیر مقداری کاغذ بدم و بعد از ضرب و تقسیم، خودم بفهمم که مثلا قیمت فتوکپی هرکاغذ چنده! و نیز فرموند: اگه اختلاف قیمتی دیدی، بگو تا حتما رسیدگی کنم! و این جا بود که من مفهوم نخود سیاه رو به معنای واقعی درک کردم! والبته این کار مستلزم این بود که من به    12 دانشکده یه مقدار کاغذ A4 یک رو و دو رو،  A3  یک رو و دو رو،  کاغذ دفتر یک رو و دو رو، کاغذ کتاب یک رو و دو رو و...  هر کدوم با دستگاه دیجیتال و معمولی می دادم! و من که اومده بودم حقوق ضایع شده م رو مثلا بگیرم، باید یه پولی هم دستی می دادم تا نخود سیاهی مرغوب تر نصیبم می شد! همه می دونیم که این اختلاف وجود داره و البته دانشکده ی ما در این بین رکورد داره! میشه خیلی راحت امتحان کرد. ناگفته نماند که این اختلاف قیمت ها آخر ترم که خروار خروارجزوه تایپ و تکثیرمی شه، معلوم می شه! و این قیمت های دانشجویی پوست دانشجویان بی گناهی مثل من رو می کنه.

به امید روزی که این نظارت به خوبی نه تنها روی این بخش، بلکه تمام قسمت های دیگه در کل دانشگاه اجرایی بشه.

+ نوشته شده توسط محمد مهدی میرزایی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 1:39 |

چند وقت پیش ماجرایی را شنیدم که حسابی دلم برای کسی تنگ شد. یک هفته مانده به شروع امتحانات ترم پاییز بود که عده ای از دانشجویان دانشگاه غیرانتفاعی عطار تصمیم گرفتند تا کلاس حل تمرینی برگزار کنند. به آموزش رفتند تا یک کلاس خالی بگیرند اما به دلیل وسعت بسیار زیاد این دانشگاه- که زبان زد خاص و عام است- همه ی کلاس ها برای برگزاری امتحانات شماره گذاری شده بود و با این خواسته ی دانشجویان مخالفت شد! و آموزش در اقدامی عجیب اجازه ی برگزاری کلاس را در سالن مطالعه ی برادران داد اما دانشجویان به دلیل شلوغی سالن مطالعه موفق به برگزاری کلاس در مکان مزبور نشدند. دانشجویان به آموزش برگشتند و مسئولان نیز که در این مدت بیشتر در مورد موضوع فکر کرده بودند به این نتیجه ی اخلاقی رسیدند که برگزاری کلاس در سالن مطالعه ی برادران آن هم با حضور خواهران کاملاً غیر اخلاقی است و دیگر این که تا شخص استاد درخواست نکند دانشجویان هیچ حقی نخواهند داشت! حال جای شکرش باقیست که مسئولان به موقع یادشان افتاد وگرنه معلوم نیست که چه کسی می خواست جواب به خطر افتادن اسلام را بدهد ؟! واما دانشجویان سخت کوش با مجوز آقای x توانستند اجازه ی برگزاری کلاس را در حیاط دانشکده بگیرند. پس از تهیه لوازم اولیه (تخته ، ماژیک و ...) هنوز چندی از برگزاری کلاس نگذشته بود که نگهبانی به سمت دانشجویان آمد و با لحنی کاملاًغیرمحترمانه آقایون کلاس را به بیرون از دانشگاه هدایت کرد ! و برگزاری کلاس مختلط را در فضای باز ، غیر قانونی خواند! دانشجویان که دیگر کاسه ی صبرشان لبریز شده بود دانشگاه را ترک کردند.

به راستی جای خالی آن پیر سفر کرده را با تمام وجود احساس کردم. کسی که روزگاری نه چندان دور بساط دیوارچینی های جنسیتی را از دانشگاه ها برچید.

چه زود رفت و ما و دیوارها را تنها گذاشت.

+ نوشته شده توسط محمد مهدی میرزایی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 1:38 |

چندی پیش بر اثر حواس پرتی کارت دانشجویی ام را در تاکسی جاگذاشتم (و حواس بنده تا بدان جا پرت است که خود تا زمانی که بار دیگر سوار همان تاکسی شدم، متوجه فقدان کارتم نشدم!) راننده تاکسی به دلیل احساس مسئولیت، کارت مرا به یکی از نگهبانی های دانشگاه تحویل داده بود (که ای کاش نمی داد). پس از آن در دانشگاه به جست و جو برای یافتن کارتم پرداختم و برای این امر ابتدا به نگهبانی مراجعه کردم. آن ها گفتند کارت را تحویل انتظامات کل داده اند، اما هنگامی که به آن جا مراجعه کردم در کمال ناباوری گفتند که کارتی با نام من را دریافت نکرده اند! پس از چندیدن بار مراجعه به نگهبانی و باز به  انتظامات کل بالاخره آقایان متوجه شدند که کارت را یکی از همکارانشان به دفتر انتظامات تحویل داده است (بد نیست بدانید که همکارشان در این مدت بازنشسته شده بود و یک هفته طول کشید تا توانستند با او ارتباط برقرار کنند و بفهمند که تمام کارت های تحویلی به انتظامات کل به دفتر انتظامات می رود!) با مراجعه به دفتر انتظامات متوجه شدم که کارت را تحویل آموزش کل داده اند. اما وقتی به آموزش کل مراجعه کردم، گفتند که کارت من نیست! با پی گیری فراوان متوجه شدم که کارت را دفتر انتظامات با نامه ای به آموزش کل فرستاده، نامه هست اما کارت نیست! وتا این لحظه که این سطر ها را می نویسم هنوز پیدا نشده است. حدود یک ماه به دنبال کارت بوده ام و در این راه بیش از 15 بار به آموزش کل، 7بار به انتظامات کل، 3 بار به نگهبانی، 1 بار به دفتر انتظامات رفته ام. بی شک وقتی را که صرف پی گیری کارتم کرده ام، برابر است با وقت لازم برای گرفتن بیش از 5 کارت المثنی! بدترین برخورد را مسئولان آموزش کل داشتند. بیشتر اوقات مسئول مربوطه نبود! بنا به تجربه ی اینجانب، اگر شما در آموزش کل کاری با دو نفر داشته باشید، بعید است که آن دو را در یک روز بیابید!  وقتی کمی موضوع پیچیده می شد مرا به ارگان های دیگر پاس می دادند در حالی که خودشان با یک تلفن می توانستند موضوع را پی گیری کنند. و دور از انصاف است اگر نگویم بهترین برخورد و حس وظیفه شناسی را کارمندان دفتر انتظامات داشتند. با خود فکر می کنم که چقدر کارکنان این دانشگاه بی کفایت اند که احساس مسئولیت یک راننده تاکسی از آنان بیشتر است!

سیمیا: البته شنیده ها حاکی از آن است که نگارنده در آخرین لحظات پیش از چاپ نشریه، کارت خود را یافته است. این موفقیت بزرگ را به ایشان و خانواده ی محترم شان تبریک می گوییم.

+ نوشته شده توسط محمد مهدی میرزایی در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 1:36 |

سوار تاکسی شدم. پسری کنارم نشسته بود و با تلفن همراهش صحبت می کرد، صدایش آنقدر بلند بود که برای فهمیدن اش نیازبه تلاش خاصی نبود. گویا با دوستش صحبت می کرد که اسمش «مونا» بود. همه ی حرف هایش یک شاه بیت داشت: «دوسِت دارم» یک بار به دوستش گفت: «من یه چیز بیشتر ندارم ....... دوسِت دارم» راستش لحظه ای به او حسادت کردم که چقدر زیبا و صادقانه می تواند کس دیگری را دوست بدارد. من هم از شنیدن سخنانش درون رویاهایم غرق شده بودم و خود را در دنیایی که او با حرف هایش ساخته بود تصور می کردم. حدودا ده دقیقه ای با او همراه بودم تا اینکه تماسش را قطع کرد. راستش پایان سخنانش حس زیبایی داشتم. دوباره همراهش را درآورد و شماره ی دیگری را گرفت و به دوستش گفت: «سلام. این طرف خیلی تیزه! هرچی (....) بلد بودم بهش گفتم اما قبول نمی کنه، من که دیگه نیستم. اگه می خوایش خودت برو مخشو بزن، (...) مال خودت و...» دیگر حرف هایش را نمی شنیدم و داشتم حال چند لحظه پیش خود را با حال اکنونم مقایسه می کردم. واژه های زیبایی مثل عشق چقدر راحت در بازی کلمات ما معنایی معکوس گرفته است! دیگر حوصله ی فکر کردن هم نداشتم. پیاده شدم و بی هدف در خیابان راه افتادم. هر زوجی را که در حال صحبت می دیدم دوباره آن حرفها و آن دورنگی ها را به یاد می آوردم.

+ نوشته شده توسط محمد مهدی میرزایی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:49 |

این سیزدهمین روزمزگی ای است که برای شماره پنجاهم نشریه سیمیا به رشته تحریر در آورده می شود. دوستان از بنده به عنوان کسی که ایده ایجاد ستون را داد، خواستند تا برای این شماره به سوالاتی در مورد این ستون پاسخ دهم:

چرا نام «روزمزگی ها» را برای آن برگزیدیم؟

در این ستون سعی بر آن داریم که با نگاهی عمیق تر به اتفاقات روزمره بنگریم؛ نگاهی نه چندان عمیق بسان فلاسفه که از دل آن «اعترافات» بیرون آید. بلکه نگاهی که فقط طعم تلخ و شیرین برخی از اتفاقات عادی زندگی مان را پررنگ تر کند. ما در این ستون فقط اتفاقات روزمره را فقط می چشیم و به همین دلیل نام «روزمزگی ها» را برآن نهادیم.

آیا اتفاقاتی که در این ستون بیان می شود «واقعیت» است؟

این سوالی است که بسیار پرسیده می شود و پاسخی آشکار دارد، آن هم اینکه اگر شما به عنوان خواننده این اتفاقات را با زندگی انسانی که در جامعه ی کنونی زندگی می کند غریبه می بینید پس عاری از هسته ی واقعیت است و اگر آن ها را ملموس می یابید پس حتما جلوه ای از واقعیت دارد.

در پایان به همه ی دوستانم که در نشریه ی سیمیا زحمت می کشند، خصوصا علی زیرک (که یادآور خاطرات خوب دانشگاه فردوسی است) خسته نباشید می گویم.

+ نوشته شده توسط محمد مهدی میرزایی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:45 |

سرشبی بود و خسته از غوغای روزمرگی هایم در را بازگشت به مامن خویش بودم. مردی با فرزندش چند قدم جلوتر از من راه می رفت، مرد کمی به سمت راست متمایل شده بود تا دست کودکش را بگیرد. از نحوه ی راه رفتن کودک معلوم بود باید کمتر از 4سال سن داشته باشد. از تماشای آن دو لذتی وجودم را فراگرفته بود. ناگهان کودک دست پدر را رها کرد و به سمت جلد شکلاتی که کنار پیاده رو افتاده بود رفت و پدرش با یک حرکت سریع پشت پیراهنش را گرفت و اورا از زمین بلند کرد و چند سیلی جانانه روانه ی صورت او کرد. در حالی که کودک از درد سیلی به پهنای صورت اشک می ریخت، پدرش با عصبانیت به او گفت: «اگه می خوردی زمین چی؟ ها؟!» و در حالی که گوش اورا می کشید ادامه داد: «آخه گوش کن!» با خود اندیشیدم که اولا آیا آن کودک می فهمد که چه اشتباهی کرده که باید به خاطرش تنبیه شود؟ و ثانیا اگر او زمین می خورد آیا درد کمتری را نسبت به آن سیلی ها احساس نمی کرد؟!

به نظرم اینگونه آمد که بیشتر از آن کودک پدرش نیازمند تربیت بود.آخر حیوانات هم قبل از اینکه به تکامل برسند صاحب فرزند نمی شوند، یک سلول وقتی تکثیر می شود که به تکامل برسد؛ پس چرا ما انسان ها قبل از اینکه به تکامل برسیم صاحب فرزند می شویم؟!

+ نوشته شده توسط محمد مهدی میرزایی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:42 |

چند وقت قبل به مطالب ستون روزمزگی نگاه می کردم، متوجه شدن که همه ی مطالب این ستون درد آلود است و تلخ. در این شماره تصمیم گرفتم به توجیه آنچه تاکنون گذشته بپردازم. برای این کار مطلبی از معلم شهید علی شریعتی انتخاب کردم. او می گوید:

چرا انسان هرگاه، دور از غوغای روزمرگی و برتر از ابتذالِ زیستن، به خود و این دنیا می اندیشد بر دلش درد پنجه می افکند و سایه ی غمی ناشناس بر جانش می افتد، و دور از نشاط و شعف در تنهایی اندوهگین خویش می نشیند، سربه دو دست می گیرد و « نم اشکی و خود گفتگویی» دارد و برخلاف، هرچه به روزمرگی و ابتذال این جهانی نزدیک تر می شود، به پایکوبی و دست افشانی و شوق وشعف های کودکانه و گنجشک وار بیشتر روی می کند؟ .... مگر نه این است که در این حالت است که پیوندهای بسیار آنان با آنچه زیستن اقتضا می کند، می گسلد و بار سنگین هستی از دوش روح می افتند، فشار خفقان آور و ملالت بار «بودن» سبک می شود و تنها در این لحظات بی وزنی است که یاد تلخ غربت فراموش می شود و چهره ی زشت «هستن» از پیش چشم محو می گردد؟!! چرا روح های بلند و دل های عمیق، پاییز، سکوت و غروب را دوست تر می دارند؟ مگر نه این است که در این لحظه ها است که خود را به مرز پایان این عالم نزدیک تر احساس می کند؟!

+ نوشته شده توسط محمد مهدی میرزایی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:26 |

جمعه که از خوابگاه بیرون رفتم، مشاهده کردم که به علت بارش برف در چند روز گذشته، زباله ها توسط ماشین های شهرداری جمع نشده است و کوهی از زباله سر کوچه تلنبار شده است. مردی که کیسه ای سیاه به دست داشت، پس از آن که آن را کنار همان تل زباله گذاشت، رو به من کرد وگفت: «این شهرداریِ فلان فلان شده م که نمیاد آشغالا رو جم کنه!» من هم به رسم همراهی سری تکان دادم و گفتم: «این چن روز هوا سرد بوده، گرم تر بشه میان جمش می کنن.» کمی جلوتر رفتم، پسرکی خردسال با لباس های مندرس کنار تل زباله نشسته و مشغول جدا کردن برخی اقلام بود. به گاری اش نگاه کردم، روی آن طرح شهرداری داشت و زیرش نوشته بود «طرح جمع آوری پسماندهای شهری». راستش کمی متاثر و متاسف شدم. متاثر از حال آن پسرک که گونه هایش از سرما کبود شده بود و گویی لباس نازکی که بر تن داشت، گرمش نمی کرد. زیرا هر چند لحظه یک بار دست ها را به درون سینه می کشید و بازوهای خود را می مالید. ومتاسف بدان جهت که ما چه قدر بی رحم شده ایم که به این سادگی از کنار کسانی همچون آن پسرک می گذریم و هیچ عکس العملی نشان نمی دهیم. هم چنین برای حاکمیتی افسوس خوردم که می خواهد به جای کمک به معیشت این افراد، فقر آن ها را زیر علائم و نام های زیبا پنهان کند. با خود اندیشیدم که آن پسر حق دارد با کینه به من و امثال من که بی تفاوت از کنارش می گذریم، بنگرد. خواستم جلو بروم و کمکش کنم، اما با خود اندیشیدم شاید کار مرا به عنوان توهین به خودش تلقی کند و نه تنها زخمش التیام نیافته، بلکه بر کینه اش نیز افزوده گردد. پس رهایش کردم و مانند دیگران بی تفاوت از کنارش گذشتم. اما برای او فرقی نمی کرد، افرادی که از کنارش می گذرند او را ببینند یا نه. به یاد شعر «زمستان» مرحوم اخوان افتادم که می گوید: «... نفس کز گرم گاه سینه می آید برون / ابری شود تاریک / چو دیوار ایستد در پیش چشمانت / نفس کاین است / پس دیگر چه داری چشم / زچشم دوستان دور یا نزدیک...»

+ نوشته شده توسط محمد مهدی میرزایی در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 20:12 |

هوا گرگ وميش بود. به خشكشويي رفتم تا لباسم را بگيرم. مرد صاحب مغازه روزنامه اي روي پيش خوان پهن كرد تا لباسم را داخل آن بپيچد. با ديدن روزنامه چشمانم چند لحظه خيره ماند! يكي از صفحات مياني روزنامه ي «صبح امروز» بود. با ديدنش به ياد سال 78 واتفاقات آن زمان افتادم، سعيد حجاريان را به يادآوردم، 18تير از جلوي چشمانم گذشت، توقيف مطبوعات را به ياد آوردم واگر صداي مرد صاحب مغازه كه متوجه حال من شده بود، مرا به دنياي واقع بازنمي گرداند، هم چنان خاطرات آن سال ها را كه ديده وخوانده بودم، مرور مي كردم. صاحب مغازه گفت: «اتفاقي افتاده دوست عزيز؟» پاسخ دادم: «نه. ماشاءا.. روزنامتون چقدر جديده!!!» مرد لبخندي زد وگفت: «چن روز پيش انبار رو بيرون ريختم، يه سري از اين روزنامه هاي قديمي پيدا كردم. ديدم جنسش خوبه، گفتم بذارم استفاده كنم تا حروم نشه!» راستش جواب او خيلي مرا متعجب كرد. اما ديگر صحبت را ادامه ندادم. در راه بازگشت به اين فكر مي كردم كه چقدر زود رويدادها واشخاص بزرگ از خاطره ي مردم مي رود و به تاريخ مي پيوندد! جرج اورول در كتاب 1984 در درون سازمان هاي سرزمين ساخته ي دست خود، كوره هاي بزرگي را شرح مي دهد كه ورودي اي به هر اتاق سازمان دارند و افراد پس از مطالعه ي اسناد تاريخي همه ي آنها را مي سوزانند و از ياد مي برند...

+ نوشته شده توسط محمد مهدی میرزایی در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 20:11 |

دو سال پیش در تریبون آزاد روز 16 آذر دانشکده علوم اداری و اقتصادی، پشت تریبون رفتم و از یکی از اساتیدم به شدت انتقاد کردم؛ انتقادی سخت تیز و برنده. دوستانم مرا بسیار تشویق کردند. اما آن چه آن روز مرا به آن سخنان واداشت، شاید داغ نمره ای بود یا یاری. اما نکته ای در آن میانه مغفول ماند و امروز که از پس زمان بدان می نگرم، وجودش را بسیار مهم می یابم. آن روز مجری جلسه - که به یاد شهدای 16 آذر 32 برگزار می شد - چندین بار دانشجویان حاضر را به سخن گفتن و بیان نظر دعوت نمود، اما دریغ از گامی که به رسم انتقاد یا رفاقت قدم در تریبون بگذارد. آن ها مرا تشویق کردند زیرا می دیدند کلامی را که در گلو جمع کرده اند، بیان می کنم. گویی قفلی بر دهان ها و گام ها بود و توانی غریب در دستان. نکته ای که در مقایسه دانشجویان آن روز با آن سه آذر اهورایی روشن تر از درخشندگی خورشید خودنمایی می کند، این است که آن ها نه قفل بر قدم ها و دهان هاشان داشتند و نه بر دستانشان. به گاه سخن بلندتر از هر رعدی سخن می گفتند و به گاه حرکت از هر غزالی تیز گام تر بودند و به هنگام تایید وتشویق از دانشجویان امروز بسیار پرتوان تر بودند.

البته دیده ها و شنیده ها حاکی از آن است که امروز گویا دانشجویان با هیجان بیشتری در این گونه جلسات شرکت می جویند و سخن می گویند. امید که نسل برآمده از خرداد 76 که امروز قدم در دانشگاه نهاده است، از نسل من که در پای جنگی سوخته، با صلابت و شجاعت بیشتر سخن بگوید.

+ نوشته شده توسط محمد مهدی میرزایی در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 20:11 |