عصر يك روز تابستان در گوشه پاركي نشسته بودم و درحال دفع و رفع خستگي بودم. كودكي چندمتر آن طرف برروي تاب درحال بازي بود، توجهم را به خود جلب كرد. آن چنان مي خنديد و شاد بود كه گويي غمي در عالم وجود ندارد. ناگهان چيزي نگاهم را به خود دزديد، از روي صندلي تاب قطرات مايعي در چكيدن بودند و در حالي كه كودك به آسمان مي رفت آن ها نيز در هوا غوطه ور مي شدند اما كودك همچنان مي خنديد. شايد پوشك نداشت ، شايد هم پوشكش جايي براي جذب نداشت. در لحظاتي كه او غرق شادي بود، خانمي (كه بعدا فهميدم مادرش بود) متوجهماجرا شد و به سوي او دويد. ناگهان خنده شادمانه كودك قطع شد و لحظه اي بعد صداي التماس او بلند شد كه: ماماني نزن، ماما.... و بعد صداي گريه او و زني كه كودكي را به سان زندانيان فراري به سوي خودرو مي كشيد، اما باز هم قطرات از لباس كودك مي چكيد اما آهسته و از كنار پايش (همچون رد اشك گونه اش) روان بود. گويا آنها هم ديگر شادماني پرواز به آسمان را نداشتند.
چند دقيقه اي گذشت و كودكي ديگر بر روي همان صندلي نشست و مشغول بازي شد. بي آنكه بداند بر سر كودك قبلي چه آمده است. باز هم بازي، باز هم خنده و ....
كاش مي شد آن روزها را فراموش نكنيم، آن روزها كه نه مدل لباس بلكه خيس يا خشك بودن، نجس يا پاك بودن آن هم مانع شاديمان نبود! كاش ....!

